میخ زده

لغت نامه دهخدا

میخ زده. [ زَدَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) که میخ بر آن کوفته باشند. آنچه میخ بدان زده باشند: کفش میخ زده، تخته میخ زده. رجوع به میخ زدن شود. || سکه زده. مسکوک. ( از یادداشت مؤلف ). و رجوع به میخ و میخ ساختن شود.
- زر میخ زده؛ زر مسکوک. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ فارسی

که میخ بر آن کوفته باشند آنچه میخ بدان زده باشند سکه زده

جمله سازی با میخ زده

💡 پیش چشم من مقابل جز خیال روی دوست هر که زد خیمه همه میخ و طنابش بر کنم

💡 مصریان باستان همچنین می‌دانستند چگونه تخته‌های چوبی را با میخ‌های چوبی به هم وصل و از قیر برای آب‌بندی درزها استفاده کنند. «کشتی خوفو» که ۴۳٫۶ متر طول داشته و در گودالی در مجموعهٔ هرم جیزه حدود ۲۵۰۰ سال قبل از میلاد مهر و موم شده بوده، نمونه‌ای کامل از قایق خورشیدی است که محتملا کارکرد نمادین داشته باشد. مصریان باستان همچنین بلد بودند تخته‌های این کشتی‌ها را با اتصالات مورتیس و تنون محکم کنند.

💡 بچار میخ هوای تو بسته دارم دل بر آن صفت که بود بسته بر هوا پرده

💡 در چار میخ خودی ور نه بهر دو نفس ده بار هاتف سر می گویدت که در آ

💡 عدل تو ظلم و فتنه را نعل گرفت لاجرم هر دو چو نعل مانده اند از تو به چار میخ در