لغت نامه دهخدا
دشمن فرسای. [ دُ م َ ف َ ] ( نف مرکب ) فرساینده دشمن. عاجز کننده عدو:
سال و مه دولت آن بارخدای ملکان
همچنان باد ولی پرور و دشمن فرسای.فرخی.
دشمن فرسای. [ دُ م َ ف َ ] ( نف مرکب ) فرساینده دشمن. عاجز کننده عدو:
سال و مه دولت آن بارخدای ملکان
همچنان باد ولی پرور و دشمن فرسای.فرخی.
فرساینده دشمن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 که تا به دیده تحقیق بنگری در ما که بی تو چون بگدازم به هجر جان فرسای
💡 گر دهد عید وصالش دست، نوروزی مرا جان غم فرسای من بادا روان در پای عشق
💡 سرهای سران، ناصیهٔ لاله عذاران خاک قدمی، کآبله فرسای تو باشد
💡 مهست یا رخ آن آفتاب مهرافزای شبست یا خم آن طرّه قمر فرسای
💡 ای هوس فرسای جولان خون جمعیت مریز بر رگ هر جاده نقش پای خود نشتر مکن