لغت نامه دهخدا
دروازه شکن. [ دَرْ زَ / زِ ش ِ ک َ ] ( نف مرکب ) دروازه شکننده. شکننده دروازه: پنج پیل نر خیاره و پنج ماده دیوارافکن دروازه شکن بباید باشد که بکار آید شهری را که حصار گیرند. ( از تاریخ بیهقی چ ادیب ص 400 ).
دروازه شکن. [ دَرْ زَ / زِ ش ِ ک َ ] ( نف مرکب ) دروازه شکننده. شکننده دروازه: پنج پیل نر خیاره و پنج ماده دیوارافکن دروازه شکن بباید باشد که بکار آید شهری را که حصار گیرند. ( از تاریخ بیهقی چ ادیب ص 400 ).
دروازه شکننده شکننده دروازه پنج پیل نر خیاره و پنج ماده دیوار افکن دروازه شکن بباید باشد که بکار آید شهری را که حصار گیرند
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به دروازه خود را رسانید زود به دل داشت زاری به لب یا ودود
💡 ازین دروازه کو بالا و زیر است نخواندستی که تا «دیر است»، دیر است
💡 پير مرد كه (متى ) نام داشت، كنار دروازه ايستاده و فرياد زد:
💡 سرو امل بباغ چنان تازه گشت هان پائی برون نه از در دروازه جهان
💡 دیدند چو حجاب قضا ملک تو گفتند رفتیم که دروازه ببندیم عدم را