داو زدن

لغت نامه دهخدا

داوزدن. [ زَ دَ ] ( مص مرکب ) بنوبت بازی کردن.
- داوتمامی زدن؛ ادعای کمال کردن. دعوی کمال کردن.

فرهنگ معین

(زَ دَ ) (مص ل. ) ۱ - به نوبت خود بازی کردن. ۲ - ادعای امری کردن. ۳ - نقش نشستن به مراد، به هدف رسیدن.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - بنوبت خود بازی کردن. ۲ - ادعای امری کردن. ۳ - نقش نشستن به مراد بهدف رسیدن.

ویکی واژه

به نوبت خود بازی کردن.
ادعای امری کردن.
نقش نشستن به مراد، به هدف رسیدن.

جمله سازی با داو زدن

💡 این بار خصل بفکن و دست گرو، ببر گستاخ داو خواه و تمام مذب، بباز

💡 با تو هر آنکه نرد دغا باخت روزگار نقش بدش نمود و نیارست خواست داو

💡 چه می بود گویی که در داو عشق که یک باره دست من از کار شد

💡 ای داده بر وی تو قمر داو تمامی پیش تو کمر بسته اسیران به غلامی

💡 مهرهٔ بخت درکفت داو به روی داوکش تا ببری به دس خون‌ داو فلک به شثدری