بگومگو کردن

لغت نامه دهخدا

بگومگو کردن. [ ب ِ م َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) جر و بحث کردن.مباحثه. مجادله. مشاجره. محاجه کردن. گفتگو کردن.

جمله سازی با بگومگو کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 توضيح اينكه بگومگو كردن دو نفر كه هر يك تابع متبوعى هستند، و مخاصمه شان دراينكه كدام متبوع بهتر است الا و لابد بخاطر يكى از سه جهت است يا براى آنست كه اينيكى، متبوع خود را از متبوع ديگرى بهتر معرفى نموده، و ثابت كند كه از متبوع اوبالاتر است، نظير بگومگوئى كه ممكن است ميانه يك مسلمان و يك بت پرست در بگيرد،اين بگويد بت من بهتر است، او بگويد خداى منافضل است.

💡 بنا به نقل بلاذرى و طبرى و ابن اثير چون جعفر بن عبداللّه و يحيى بن سعيد از پيشنهادخود ماءيوس گرديدند و امام را در تصميم و اراده خويش قاطع و جدى ديدند به مكهبرگشتند و عمروبن سعيد نيز چون از راه صلح آميز ماءيوس گرديد دوباره به برادرشماءموريت داد كه با گروهى ماءمور مسلح، خود را به حسين بن على برسانند و او را وادارو مجبور به مراجعت كنند. اين عده چون به قافله امام رسيدند در ميانشان بگومگو شد و باتازيانه به همديگر حمله كردند يحيى و يارانش تاب مقاومت نياورده و به مكهبرگشتند.