لغت نامه دهخدا
گوی گردان. [ گ َ ] ( اِ مرکب ) گوی گردانک. گوگردانک. سرگین گردانک. جعل. جانوری است که سرگین را گلوله کند و بغلطاند و ببرد و به عربی جعل و خنفساء گویند. ( برهان ) ( آنندراج ). رجوع به گوگردانک و گوگار و گوگال شود.
گوی گردان. [ گ َ ] ( اِ مرکب ) گوی گردانک. گوگردانک. سرگین گردانک. جعل. جانوری است که سرگین را گلوله کند و بغلطاند و ببرد و به عربی جعل و خنفساء گویند. ( برهان ) ( آنندراج ). رجوع به گوگردانک و گوگار و گوگال شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تا بدیدم زلف چون چوگان او بر روی ماه در خم چوگان او چون گوی گردان میروم
💡 چو گوئی شو در این ره همچو مردان که خدمتکار تست این گوی گردان
💡 سرگشته چو آسیای گردان کنمت بیسر گردان چو گوی گردان کنمت
💡 چنین چند گردی در این گوی گردان؟ کز این گوی گردان شدت پشت چوگان
💡 رو نگردانم ز جورت تا سرم بر تن بود گر به سرگرد جهان چون گوی گردانی مرا
💡 ز عدل است این گوی گردان به پای ز عدل است این تنگ میدان به جای