لغت نامه دهخدا
( گستاخ آمدن ) گستاخ آمدن. [ گ ُ م َ دَ ] ( مص مرکب ) دلیر آمدن. جسور آمدن. بی پروا آمدن. || بی پروایی کردن:
آنکه گستاخ آمدند اندر زمین
استخوان کله هاشان را ببین.مولوی.
( گستاخ آمدن ) گستاخ آمدن. [ گ ُ م َ دَ ] ( مص مرکب ) دلیر آمدن. جسور آمدن. بی پروا آمدن. || بی پروایی کردن:
آنکه گستاخ آمدند اندر زمین
استخوان کله هاشان را ببین.مولوی.
( گستاخ آمدن ) ( مصدر ) جسور بودن بی پروا بودن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 لری فلینت فردی بیحیا و گستاخ بود و همیشه دوست داشته به همه به اندازه برابر، توهین کند.
💡 عشق را گستاخ سازد حسن چون بی پرده شد سیر گل از رخنه دیوار بستان خوشترست
💡 پس این چهار مرد جنازهٔ لوکرتیا را برداشته تا میدان مرکزی شهر کولاتیا بردند و در معرض دید عموم گذاشتند و هریک از ددمنشی و گستاخی خاندان شاه دادوناله سرداد و کمک خواست.
💡 مکن دست رقیبان را به خود گستاخ میترسم گل از بسیاری گلچین نماند در گلستانت
💡 زینسان که بر هر موی تو از نفس خود در غیرتم آنجا که گستاخی ست این باد صبا را هر زمان