لغت نامه دهخدا
گذاره بردن. [ گ ُ رَ / رِب ُ دَ ] ( مص مرکب ) عبور دادن. گذراندن:
گذاره برد سپه راز ده دوازده رود
به مرکبان بیابان نورد کوه گذار.فرخی.
گذاره بردن. [ گ ُ رَ / رِب ُ دَ ] ( مص مرکب ) عبور دادن. گذراندن:
گذاره برد سپه راز ده دوازده رود
به مرکبان بیابان نورد کوه گذار.فرخی.
( مصدر ) عبور دادن گذارندن: گذارده برد سپه را زده دوازده رود بمرکبان بیابان نورد کوهگذار. ( فرخی )
💡 سنان چه باید برنیزه کسی که ز پیل همی گذاره کند تیرهای بی پیکان
💡 خراب می شوی، از پیش راه من برخیز که کار سیل کند مستی گذاره من
💡 من آن لطیف مزاجم که گربه سایه تاک فتد گذار مرا، مستی گذاره کنم
💡 نظر به جلوه مستانه که افکنده است؟ که روزگار دماغ گذاره ای دارد
💡 ز رودهایی لشکر همی گذاره کنی که دیو هرگز در وی نیافتی پایاب
💡 بدین درشتی و زشتی رهی که کردم یاد گذاره کرد بتوفیق خالق اکبر