لغت نامه دهخدا
( پیوسته آمدن ) پیوسته آمدن. [ پ َ / پ ِ وَ ت َ / ت ِ م َ دَ ] ( مص مرکب ) دائم آمدن. لاینقطع آمدن. || یک لخت و بی رخنه آمدن. || سرگرفتن. کرده شدن: این کاری بزرگ است که می پیوسته آید. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 211 ).
( پیوسته آمدن ) پیوسته آمدن. [ پ َ / پ ِ وَ ت َ / ت ِ م َ دَ ] ( مص مرکب ) دائم آمدن. لاینقطع آمدن. || یک لخت و بی رخنه آمدن. || سرگرفتن. کرده شدن: این کاری بزرگ است که می پیوسته آید. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 211 ).
( پیوسته آمدن ) ( مصدر ) ۱- دایم آمدن لاینقطع آمدن. ۲- سرگرفتن کرده شدن: این کاری بزرگست که می پیوسته آید.۳- یک لخت و بی رخنه آمدن.
💡 پیوسته جفا خوش نبود بلکه وفا نیز گه بر سر مهر آی و گهی در پی کین باش
💡 او را دو شاخ نکنی پیوسته هر یکی یک شاخ با قضا و دگر شاخ با قدر
💡 نفاذ امر تو سر بسته باقضای قضا بقای عمر تو پیوسته با بقای جهان
💡 باری چه شد اگر شد عذرش بنه که بر ما پیوسته نیک و بد را بار است دیدی آمد
💡 رشتهٔ باران چو تار الفت یاران بسته و پیوستهتر ز ابروی دلبر