پوسیده گشتن

لغت نامه دهخدا

پوسیده گشتن. [ دَ / دِگ َ ت َ ] ( مص مرکب ) پوسیدن. پوسیده شدن:
چو پی سست و پوسیده گشت استخوان
دگر قصه سخت روئی مخوان.نظامی.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) پوسیدن پوسیده شدن.
پوسیدن پوسیده شدن

جمله سازی با پوسیده گشتن

💡 شکوفه و میوه بستان برات هر درخت آمد که بیخم نیست پوسیده ببین وصل سماتی را

💡 تا نگردیده است دل افسرده، کاری پیش گیر دانه پوسیده، ای دهقان نمی آید به کار

💡 در کل اشاره به این مضمون است که بعد از مرگ، ذرات بدن پوسیده و پراکنده شده و مجدداً به شکل‌هایی نو در جهان مادی ظهور می‌یابند.

💡 لوله های اب پوسیده و مردم روستا توان باز سازی منبع شرب و لوله اب را ندارند (شاهین فتحی دورجون)

💡 به دم در چرخ می‌آری فلک‌ها را و گردون را چه باشد پیش افسونت یکی ادراک پوسیده

💡 خلاش‌های باتلاقی در جاهایی به وجود می‌آیند که آب‌های سطح زمین اسیدی بوده و مواد غذایی بسیار اندکی دارند. آب آن‌ها به دلیل وجود تانن در مواد پوسیده، رنگی قهوه‌ای دارد.