ویار کردن
فرهنگ فارسی
جمله سازی با ویار کردن
نمانده کس از جان نثاران او به خون غرقه خویشان ویاران او
بار یار است ویار اغیار است دوست با دشمن است ودشمن من
که ای با من انباز و همتا ویار برادر زمام و پدر یادگار
حلم مرا باز برو دل بسوخت راه نکو عهدی ویاری سپرد
شب خلوت قرین ویار غارست نثار راهش اوّل چل هزارست
مگر از التفات ویاری تو در آید کوکب بخت از وبالم