لغت نامه دهخدا
نیک طلعت. [ طَ ع َ ] ( ص مرکب ) نیک رو. زیباروی.
نیک طلعت. [ طَ ع َ ] ( ص مرکب ) نیک رو. زیباروی.
نیک رو. زیبا روی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دیدهٔ جانم به نور طلعت او روشنست غیر نور روی او را دیدهٔ جان هیچ نیست
💡 روزگار نازنین طلعت مهربان بارها در سالنهای مختلف تئاتر بهروی صحنه رفتهاست.
💡 بر ماه و سرو آید هر لحظه صد قیامت ز آن سرو ماه طلعت و آنماه سرو قامت
💡 چون چرخ پیر طلعت بخت تو را بدید گفت: ار دهد تو را مدد این نوجوان دهد
💡 زسست مهری مه طلعتان فغان کاین قوم به کس نه مهر نمودند و نه وفا کردند
💡 جانورشناسی عمومی کتابی از طلعت حبیبی است که در سال ۱۳۴۷ منتشر و برندهٔ جایزه کتاب سال سلطنتی شد.