منجنیق انداز

لغت نامه دهخدا

منجنیق انداز. [ م َ ج َ اَ ] ( نف مرکب ) منجنیق اندازنده. آنکه با منجنیق سنگ یا جز آن اندازد:
خلیل وار بتان بشکند که نندیشد
ز آفرازه نمرود منجنیق انداز.سوزنی.برون او همه دیوان منجنیق انداز
درون او همه دیوان آفتاب نقاب.بدر چاچی ( از آنندراج ).رجوع به منجنیق شود.

جمله سازی با منجنیق انداز

💡 یا نی خلیل عهدی و بر نار عشق یار تن را به منجنیق تولا نهاده‌ای

💡 بعد از کشتن سانتور به منجنیقی می‌رسد که باید با آن به ارابه هلیوس شلیک کند.

💡 در رمان ماه معلمی سختگیر است نوشته رابرت آنسون هاین‌لاین، دریای خیزاب‌ها محل استقرار دومین منجنیق است. در این داستان، محل دقیق این منجنیق به خاطر «امنیت ملی ماه» مخفی نگاه داشته می‌شد.

💡 طوفان چو نوح دید بکشتی پناه برد او شد به منجنیق که طوفان براه اوست

💡 گفت: اسباب دنیا راجمع کردم و به زنجیر قناعت بستم و در منجنیق صدق نهادم وبه دریای ناامیدی انداختم.

💡 سازوکار به دام انداختن ژاله‌پوش منجنیقی ترکیبی از ویژگی‌های هر دو نوع چسب‌حشره و تله‌های چفت‌شونده است که از آن به‌عنوان تله منجنیق چسب‌حشره نام برده شده‌است.

رقیق یعنی چه؟
رقیق یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز