لغت نامه دهخدا
مغفرکوب. [ م ِ ف َ ] ( نف مرکب ) کوبنده مغفر. که خود را درهم کوبد. که خود آهنین را کوفته و متلاشی سازد:
چو همت است چه حاجت به گرز مغفرکوب
چو دولت است چه حاجت به تیر جوشن خای.سعدی.
مغفرکوب. [ م ِ ف َ ] ( نف مرکب ) کوبنده مغفر. که خود را درهم کوبد. که خود آهنین را کوفته و متلاشی سازد:
چو همت است چه حاجت به گرز مغفرکوب
چو دولت است چه حاجت به تیر جوشن خای.سعدی.
کوبنده مغفر که خود را در هم کوبد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هزار جوشن و تن در میانهٔ جوشن هزار مغفر و سر در میانهٔ مغفر
💡 معجر مهر یکی مغفر زرین بنمود اطلس چرخ یکی پرده ی دیبا آمد
💡 گاه بر دوش افکند زلف پریشان گه بسر گاه از مشک سیه درع و گهی مغفر کند
💡 بیک حمله تو چنان شد که خصمان همه عرض کردند مغفر بمعجر
💡 ببر اندر کشد از حلقه انجم جوشن بسر اندر نهد از بدر فروزان مغفر
💡 چو او در کارزار آید عدو را کارزار آید درخت کین ببار آید چو او مغفر نهد بر سر