مسند افروز

لغت نامه دهخدا

مسندافروز. [ م َ ن َ اَ ] ( نف مرکب ) مسندافروزنده. مسندفروز. مسندفروزنده. آن که روشنی مسند به وجود او بازبسته است، از قبیل: پادشاه، امیر، وزیر و حاکم. کسی که رونق و فروزندگی مسند و تخت پادشاهی به وجود او بسته است:
چو باب خویش سعدالدوله اسعد مسندافروزم
جمال و سید و عبدند اندر عون و تیمارم.سوزنی ( دیوان چ شاه حسینی ص 69 ).و رجوع به مسندفروز شود.

فرهنگ فارسی

( صفت ) آنکه روشنی مسند بوجود او باز بسته است ( پادشاه وزیر امیر ).

جمله سازی با مسند افروز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 روز وصلت، شد آتش افروز فراق! ز آن روز، همه شب بودم، سوز فراق

💡 در بتخانه زدم مغبچگانم گفتند آتشی در حرم افروز و تپیدن آموز

💡 از آن پس که داند که پیروز کیست نگون‌بخت گر گیتی افروز کیست

💡 هنوز آن مهر بر درج رحم داشت که جان افروز گوهر گشت پیدا

💡 بدینسان تا بشد یک نیمهٔ روز بگشت از چرخ مهر گیتی افروز

💡 گل و نرگس به هم دیدی به نوروز چنان بودند آن هر دو دل افروز

دریچۀ کوچ یعنی چه؟
دریچۀ کوچ یعنی چه؟
اعتراف یعنی چه؟
اعتراف یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز