لغت نامه دهخدا
( لازم آمدن ) لازم آمدن. [ زِ م َ دَ ] ( مص مرکب ) واجب کردن. رجوع به کلمه لازم شود:
در این مقالت تشبیه لازم آید، پس
خدایراجز از این و جز از چنین پندار.ناصرخسرو.
( لازم آمدن ) لازم آمدن. [ زِ م َ دَ ] ( مص مرکب ) واجب کردن. رجوع به کلمه لازم شود:
در این مقالت تشبیه لازم آید، پس
خدایراجز از این و جز از چنین پندار.ناصرخسرو.
( لازم آمدن ) ( مصدر ) واجب بودن ضرور بودن: لازم آید که فاصله ها از ارکان نباشد.
💡 یا نه خسرو آفتابست و تب اندر آفتاب لازم تابیست کاو با جرمش آمد مقترن
💡 تنگدستی راست لازم گریه بی اختیار تاک تاآورد برگ از چشم پر نم شد خلاص
💡 خصوص این زمان،شکر لازم تر است گلستان انصاف،خرم تر است