قدم دوز

لغت نامه دهخدا

قدم دوز. [ ق َ دَ ] ( نف مرکب ) آنکه قدم را به چیزی دوزد. || ثابت و پایدار. ( آنندراج ):
خار قدم دوز به پیرامنم
سوزن عیسی شده در دامنم.امیر خسرو ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - آنکه قدم را بچیزی بدوزد ۲ - ثابت پایدار.

جمله سازی با قدم دوز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در بزم اغیار ای صنم در بزم ننهادم قدم یا نقد جان از کف دهم یا کام دل حاصل کنم

💡 تنها كسى كه از ميان خانواده اش وصى پيغمبر است، گردى سترگ كه اگر مبارزىبخواهند، او قدم به جلو مى گذارد. (498)

💡 نه تنها در برابر انبياء كه در برابر هر قدم اصلاحى از ناحيه هر دانشمند مصلح وعالم مجاهدى برداشته شود اين گروه سر به مخالفت برميدارند، و براى

💡 پای دلم افگار شد از خار ره عشق ای کاش! درین ره نرسیدی قدم دل

💡 چو دست داد به من در وفا چه گفت ای دل به چشم تجربه باری قدم بگردیدی

💡 964-مفسرانى كه هدايت در اين آيه كريمه را به مداومت بر پيمودن صراط مستقيم و يا ثبات قدم در راه تفسير كرده اند، آن را هدايت تكوينى دانسته اند.