فرسوده گشتن

لغت نامه دهخدا

فرسوده گشتن. [ ف َ دَ / دِ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) پیر شدن. فرسوده شدن:
بدو گفتم ای سرور شیرگیر
چه فرسوده گشتی چو روباه پیر؟سعدی.|| ملول شدن. رنجور شدن:
مبر حاجت به نزدیک ترشروی
که از خوی بدش فرسوده گردی.سعدی ( گلستان ).رجوع به فرسوده شود.

جمله سازی با فرسوده گشتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 می کند روشن سواد مردم از نقش قدم چون قلم پایی که در راه سخن فرسوده شد

💡 آمدم در دل اساس عشق محکم هم چنان با غمت جان بلا فرسوده همدم هم چنان

💡 اى عمار مال دنيا فانى مى شود و بدن در خاك فرسوده مى گردد وعمل است كه باقى مى ماند و هرگز از بين نمى رود و خداوند عالم ديان لايموت است، كهبقا و دوام ابدى از آن اوست.

💡 کیستم من تا به گرد محمل لیلی رسم؟ برق و باد از دور گردان قدم فرسوده‌اند

💡 سنگ شکسته و فرسوده دیگری که روی آن کلمات ((هذا المرقد)) باقی بوده در طرف دیگر سرداب دیده می شده‌است. سبک خط ثلث، و کلمات روی آن می رساند که این سنگ از آثار قرن هشتم یا نهم هجری باید بوده باشد.

💡 اى محمد! اگر بنده اى از بندگان من آن قدر مرا بپرستد و عبادت كند كه از كار افتد و ازلاغرى و ناتوانى بسان مشك خشكيده و فرسوده اى شود و بعد به هنگام ورود بر من منكرولايت شما باشد، او را نخواهم آمرزيد تا اينكه اقرار به ولايت شما نمايد.