غلطان شدن

لغت نامه دهخدا

غلطان شدن. [ غ َ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) غلطیدن. غلتیدن. رجوع به غلتیدن و غلطیدن شود:
خروشید کای پهلوان سوار
یکی سنگ غلطان شد از کوهسار.فردوسی.

جمله سازی با غلطان شدن

💡 در بیضا با بنا گوشش معارض می‌شود چون سررشک من ز عین بحر غلطان می‌برد

💡 نیست جان کاملان را در تن خاکی قرار می رود آسایش از گوهر چو غلطان می شود

💡 من ازین دو چشم غلطان چه مراد نقش بندم که ز ششدر امیدم نبود گشاد هرگز

💡 نشان خاک پای او اگر می یافتم جایی سرم می گشت در پائیش غلطان دیده در پایی

💡 تا صدف مهر خموشی نزند بر لب خود آب در حوصله اش گوهر غلطان نشود

💡 از قناعت گرد اگر می کرد آب روی خویش زود می شد سیر چشم از گوهر غلطان صدف