لغت نامه دهخدا
شکسته وعده. [ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ وَ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) بی وفا. بی حقیقت. ( ناظم الاطباء ). شکسته پیمان. ( آنندراج ).
شکسته وعده. [ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ وَ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) بی وفا. بی حقیقت. ( ناظم الاطباء ). شکسته پیمان. ( آنندراج ).
( صفت ) کسی که پیمان و عهد خود را نقض کرده.
💡 بهداسبخششو همت گسسته ریشهٔ ضنّت به سنگ تقوی و طاعت شکسته شیشه عصیان
💡 شکسته دل چو فغانی تلخکام شدم که پشت دست زدی شکر و گلاب مرا
💡 خدا مرهم نه دلهای خسته است تسلیبخش دلهای شکسته است
💡 چو نشد جناب زهرا از دور چرخ اختر قلب شکسته وی بعد پدر مکدر
💡 ز رشک عشق به مهتاب بدگمان شدهام که بوی درد ز رنگ شکسته میآید
💡 کنم درست کدامین شکسته خود را مرا که دست ودل از هم شکسته تر باشد