لغت نامه دهخدا
سرگین گردانک. [ س ِ گ َ ن َ ] ( اِ مرکب ) جُعَل بود زیرا که از سرگین چیز مدوری سازد. ( رشیدی ).
سرگین گردانک. [ س ِ گ َ ن َ ] ( اِ مرکب ) جُعَل بود زیرا که از سرگین چیز مدوری سازد. ( رشیدی ).
جعل بود زیرا که از سرگین چیز مدوری سازد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پنجه زد با آدم از نازی که داشت گشت رسوا همچو سرگین وقت چاشت
💡 اهل دنیا جُعَل و جیفه وی چون سرگین قبر سوراخ جُعَل زحمت وی طول امل
💡 کوس کُشتی زند از فرط طمع با سرگین افکند پنجه در آن فضله چو گرشاسب یل
💡 پیش عقل این زر چو سرگین ناخوشست گرچه چون سرگین فروغ آتشست
💡 که استخوان و اجزاء سرگین همچو نان نقل زاغان آمدست اندر جهان
💡 رفت دریغا خر من مرد به ناگه خر من شکر که سرگین خری دور شدهست از در من