زبان گزیدن

لغت نامه دهخدا

زبان گزیدن. [ زَ گ َ دَ ] ( مص مرکب ) زبان را با دندان گزیدن و این مانند لب گزیدن کنایت است از پشیمانی و تأسف برکاری و یا سخنی و معمولاً آنرا یا در مورد مذکور بکار میبرند و یا وقتی بخواهند کسی را که سخنی ناصواب و یا رفتاری برخلاف مصلحت و یا بر خلاف ادب از او سر میزند متوجه سازند.

فرهنگ فارسی

زبان را با دندان گزیدن و این مانند لب گزیدن کنایه است از پشیمان و تاسف بر کاری و یا سخنی

جمله سازی با زبان گزیدن

💡 برون کرد باید ز دلها نهیب گزیدن مر این غمگنان را شکیب

💡 زین روی که بر خاک سر کوی تو خسبد مولای سگ کوی توام وقت گزیدن

💡 در آن مقام که باید گزید دشمن را زبان خویش گزیدن شعار مردان است

💡 بوسم لب دلدار و گزیدن نتوانم نرم ست دلم حوصله کام ندارد

💡 تو ماری از تو ناید جز گزیدن تو گرگی از تو ناید جز دریدن

💡 خموشی گزیدن به وقت جواب خطادیده‌اند اهل صوب صواب