رنگ براوردن

لغت نامه دهخدا

( رنگ برآوردن ) رنگ برآوردن. [ رَ ب َ وَ دَ ] ( مص مرکب ) رنگ آوردن. خجل شدن. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ). رجوع به رنگ آوردن شود. || خشم و قهر با خجالت آمیخته. ( آنندراج ). رجوع به رنگ آوردن شود:
سنان خصم ترا گر ستاره وصف کنم
ستاره بر روش آسمان برآرد رنگ.ازرقی ( از آنندراج ). || نیرنگ ساختن. حیله و مکر بکار بردن. رجوع به رنگ آوردن شود:
برآورد خربنده هرگونه رنگ
پرستنده بنشست با می بچنگ.فردوسی.

فرهنگ فارسی

( رنگ بر آوردن ) رنگ آوردن خجل شدن

جمله سازی با رنگ براوردن

💡 رنگ آن روز غمی گردد و بیرنگ شود که بر آرامگه شیر بگرد آید رنگ

💡 به بوی نافه آهوست سنبل بویا به روی رنگ تذروست لاله سیراب

💡 چنان به کشتن ما برفروخت رخ فیّاض که رنگ بر رخ صبر و شکیب ما نگذاشت

💡 گر می به رنگ او بدی اندر پیاله ها هرگز نباشدی سر میخواره را خمار

💡 چهره گل آب و رنگ از روی غلمان میبرد طره سنبل شکن بر گیسوی حور آورد

💡 ندادم عرض هستی ورنه با این ناتوانیها به رنگ رشتهٔ شمعم نفس هم اژدری ‌کردی