لغت نامه دهخدا
دیوگیری. [ وْ ] ( حامص مرکب ) عمل و صفت دیوگیر. رجوع به دیوگیر شود. || ( ص نسبی ) نوعی از قماش باشد که در دیوگیر [ شهر ] می بافند که آن دولت آباد است. ( برهان ) ( آنندراج ). منسوب به شهر دیوگیر.
دیوگیری. [ وْ ] ( حامص مرکب ) عمل و صفت دیوگیر. رجوع به دیوگیر شود. || ( ص نسبی ) نوعی از قماش باشد که در دیوگیر [ شهر ] می بافند که آن دولت آباد است. ( برهان ) ( آنندراج ). منسوب به شهر دیوگیر.
( صفت ) ۱ - منسوب به دیو گیر. ۲ - نوعی قماش که در دیو گیر بافند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بر تو بخوانم ای پسر امروز این سمر تا پند گیری از روش چرخ پر عبر
💡 که باشی تو که گیری دامن من که ترسد سایه از پیرامن من
💡 وان جان و سر که گیری و آنگاه میدهی منت نهی چرا که فنا را بقا کنی
💡 تا تو بدین فسونْش به بر گیری این گَندهپیرِ جادوی رعنا را
💡 اگر تو دیگری را یار گیری به دل پیوند او را خوار گیری
💡 تویی آنکه گیری جزا را تو سخت همی بینی این مردم تیره بخت