لغت نامه دهخدا
دیرجنبش. [ جُم ْ ب ِ ] ( ص مرکب ) که دیر حرکت کند. کند حرکت. دیر جُنب:
دو پره چو پرگار مرکز نورد
یکی دیرجنبش یکی زودگرد.نظامی.
دیرجنبش. [ جُم ْ ب ِ ] ( ص مرکب ) که دیر حرکت کند. کند حرکت. دیر جُنب:
دو پره چو پرگار مرکز نورد
یکی دیرجنبش یکی زودگرد.نظامی.
دیر حرکت کند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زینسان که هست جنبش خورشید ملک را در اوج معدلت بود و جاه تو أمان
💡 به جنبشی که همی بیش بر گرفت سکون به رفتنی که همی باز پس گذاشت ایاب
💡 چو او را نیست حدی اُستوار است هر آن جنبش که درچشمت نگون است
💡 عشق را جنبش ازآنجا شد عیان گر طلب کاری حقایق را بدان
💡 غبار نعل یکرانت کشد سر بر فلک یعنی بسوی کل خود باشد همیشه جنبش اجزاء