لغت نامه دهخدا
درونه تاب. [ دَ ن َ / ن ِ ] ( ن مف مرکب ) درون تافته. دلسوخته. ( ناظم الاطباء ).
درونه تاب. [ دَ ن َ / ن ِ ] ( ن مف مرکب ) درون تافته. دلسوخته. ( ناظم الاطباء ).
درون تافته دلسوخته
💡 درونه (خاش)، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان خاش در استان سیستان و بلوچستان ایران است.
💡 دمی قراضه دین را بگیر و زیر زبان نه که تا به نقد ببینی که در درونه چه کانی
💡 اگر چه در دل ما ماند یادگار جفایت مباد آنکه رود از درونه یاد تو ما را
💡 این شهر بهدلیل فرونشست زمین و قرار گرفتن بر روی گسل درونه یکی از شهرهای پرخطر ایران است.
💡 حسینآباد مهلارعلیا روستایی در استان خراسان رضوی، شهرستان بردسکن، بخش انابد، دهستان درونه است.
💡 چه سود پختن سودا چو شمع جانم سوخت ز آتشی که مرا در درونه شعله زن است