درنگی ساختن

لغت نامه دهخدا

درنگی ساختن. [ دِ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) درنگ کردن. سهل انگاری کردن. مماطله. تأخیر کردن. سستی کردن:
به هر سو یکی نامه ای کن دراز
بسیچیده باش و درنگی مساز.فردوسی.ز چیزی که گفتی درنگی مساز
که بودن بدین شارسان شد دراز.فردوسی.که ما را به دیدارت آمد نیاز
برآرای کار و درنگی مساز.فردوسی. || ایستادگی کردن. استقامت و پایداری نشان دادن:
نه ایدر همی ماند خواهی دراز
بسیجیده باش و درنگی مساز.فردوسی.

فرهنگ فارسی

درنگ کردن سهل انگاری کردن مماطله

جمله سازی با درنگی ساختن

💡 سرگذشت رباعیات: درنگی بر رباعیات خیام ترجمه‌ٔ ادوارد فیتزجرالد مجموعه‌مقالاتی از نویسندگانِ مختلف دربارهٔ جایگاه رباعیات خیام در ادبیات انگلیسی با ترجمه و تدوینِ مصطفی حسینی است که در سال ۱۳۹۷ از سوی نشر آگه منتشر شد.

💡 کان را که درنگی بود از سختی ایام اکنون که خزان آمد کارش به نوا به

💡 گر بعمری در رهی با من درنگی افتدش همچو عمر اندر زمان گیرد سوی رفتن شتاب

💡 همه کشته شد هرک جنگی بدند به پیش صف‌اندر درنگی بدند

💡 که از ما هر آنکس که جنگی ترست به هنگام سختی درنگی ترست

💡 درنگی بکن تا من از جان و دل ز جانان و دلبر بپرسم نشان

فوت جاب یعنی چه؟
فوت جاب یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز