لغت نامه دهخدا
درازشدگی.[ دِ ش ُ دَ / دِ ] ( حامص مرکب ) حالت دراز شدن. مد. امتداد. ( ناظم الاطباء ). مُطَواء. ( از منتهی الارب ).
درازشدگی.[ دِ ش ُ دَ / دِ ] ( حامص مرکب ) حالت دراز شدن. مد. امتداد. ( ناظم الاطباء ). مُطَواء. ( از منتهی الارب ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در طواف حرم وصل خیالی بشتاب که دراز است ره بادیه عمرت کوتاه
💡 اگر چه زلف دراز تو سر بسر گره ست گره برو نتوان زد بهیچ سود و زیان
💡 ز دوری به روی تو چشم بیدارم ستاره ها بشبان دراز می بارد
💡 دستیکنون دراز نگردد برت ز آز شستند خلق یکسره از افتقار دست
💡 باآن که پای بر سر گردون نهاده است برخاک می کشد ز درازی قبای دل
💡 نگه کرد رستم بدان سرافراز بدان چنگ و یال و رکیب دراز