لغت نامه دهخدا
دانه فشاندن. [ ن َ / ن ِ ف ِ دَ ] ( مص مرکب ) پاشیدن دانه. پراکندن دانه. افشاندن دانه. ریختن دانه:
هر که دانه نفشاند بزمستان در خاک
ناامیدی بود از دخل بتابستانش.سعدی.
دانه فشاندن. [ ن َ / ن ِ ف ِ دَ ] ( مص مرکب ) پاشیدن دانه. پراکندن دانه. افشاندن دانه. ریختن دانه:
هر که دانه نفشاند بزمستان در خاک
ناامیدی بود از دخل بتابستانش.سعدی.
پاشیدن دانه ٠ پراکندن دانه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 روز و شب خونابهاش باید فشاندن بر درت دیدهای کز خاک درگاه تو جوید توتیا
💡 آب بر حسن گلوسوز فشاندن ستم است ور نه لب تشنه ما آب زلالی دارد
💡 از فشاندن اندکی با خود ببر، چون عاقبت می گذاری هر چه داری ای توانگر بر زمین
💡 بجان گر دسترس بودی اسیر قید محنت را روان در پای شبرنگش فشاندن یکنفس بودی
💡 بیاراست ایوان و بزم شهی بسی گنج کرد از فشاندن تهی
💡 آزادگان به گوشهٔ دامن فشاندنی چون دشت در غبار دو عالم نشستهاند