داد یافتن

لغت نامه دهخدا

داد یافتن. [ ت َ ] ( مص مرکب ) عدل یافتن. انصاف دیدن. بعدالت رسیدن:
تا ز بیداد چشم او برهی
از لب لعل او بیابی داد.فرخی.اگر این فاضل از روزگار ستمکار داد یابد... در سخن موی بدو نیم شکافد. ( تاریخ بیهقی ص 281 چ ادیب ).
آنگاه بیابند داد هرکس
مظلوم بگیرد گلوی ظلام.ناصرخسرو.بیابد کنون داد بلبل که بستان
همی خیل نیسان و آزاردارد.ناصرخسرو.

فرهنگ فارسی

عدل یافتن

جمله سازی با داد یافتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 جستجوی عشق از افسردگان روزگار هست در خاکستر سنجاب اخگر یافتن

💡 زین‌سان که من می‌بینم این آشفتگی، سالی دگر اندر دیار عاشقی دیار نتوان یافتن

💡 دامن تسلیم را صائب به دست آورده ایم در بساط ما دل غم دیده نتوان یافتن

💡 مایه جان چو توان یافتن از خدمت او مرد فرزانه به جان خدمت او چون نکند

💡 از در دل می توان کام دو عالم یافتن در به در افتاد هر کس بی خبر زین در گذشت

💡 حال درد خاص ما را با طبیب ای دل مگو کز طبیب عام نتوان یافتن درمان ما

روش یعنی چه؟
روش یعنی چه؟
کپه اقلی یعنی چه؟
کپه اقلی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز