داخل گشتن

لغت نامه دهخدا

داخل گشتن. [ خ ِ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) درآمدن. درشدن. بدرون رفتن. داخل شدن. داخل گردیدن.

فرهنگ فارسی

بدرون رفتن

جمله سازی با داخل گشتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چون به‌پاس‌قول و عهدت جانب افغان شدیم بهتر آن دیدی که با ما داخل دعوا شوی

💡 به این اصولِ غلط باز چشم آن داری زمانه داخل آدم ترا حساب کند

💡 علم را در دل ملک می آورد چون سیه شد کی ملک داخل شود

💡 چون شود داخل منزل جُعَلِ خستهٔ لنگ فضله برگردد و غلطد به مقام اول

💡 چون تو بر دفتر عشّاق رسی نیک ببین که مگر عاشق دلسوخته داخل باشد

ابلق یعنی چه؟
ابلق یعنی چه؟
چوخ یعنی چه؟
چوخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز