داخل گشتن

مترادف‌ها

وارد شدن، درون رفتن

متضادها

خارج شدن، بیرون رفتن

لغت نامه دهخدا

داخل گشتن. [ خ ِ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) درآمدن. درشدن. بدرون رفتن. داخل شدن. داخل گردیدن.

فرهنگ فارسی

بدرون رفتن

جمله سازی با داخل گشتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 چون به‌پاس‌قول و عهدت جانب افغان شدیم بهتر آن دیدی که با ما داخل دعوا شوی

💡 به این اصولِ غلط باز چشم آن داری زمانه داخل آدم ترا حساب کند

💡 علم را در دل ملک می آورد چون سیه شد کی ملک داخل شود

💡 چون شود داخل منزل جُعَلِ خستهٔ لنگ فضله برگردد و غلطد به مقام اول

💡 چون تو بر دفتر عشّاق رسی نیک ببین که مگر عاشق دلسوخته داخل باشد

💡 به محض اینکه مهمانان با احترام به داخل گشتن و وارد سالن اصلی شدند، میزبانان با لبخندی گرم از آن‌ها استقبال کردند و پذیرایی کردند.

💡 وقتی جندی با احتیاط به داخل گشتن و وارد اتاق فرمان شد، متوجه شد که تمام افسران ارشد در حال بحث درباره نقشه‌های جنگی هستند.

💡 گردشگران با اشتیاق زیاد به داخل گشتن و ورود به بناهای تاریخی باستانی، مشغول تماشای سنگ‌نگاره‌ها و معماری خیره‌کننده آن دوران بسیار دور بودند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران