خون چکاندن

مترادف‌ها

خون‌ریزی کردن

لغت نامه دهخدا

خون چکاندن. [ چ َ / چ ِ دَ ] ( مص مرکب ) خون قطره قطره روان ساختن. موجب چکیدن خون شدن. خون بچکیدن واداشتن:
زنهار که خون می چکد از گفته سعدی
هر که اینهمه نشتر بخورد خون بچکاند.سعدی.

فرهنگ فارسی

خون قطره قطره روان ساختن موجب چکیدن خون شدن.

جمله سازی با خون چکاندن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 این‌گونه از سلاح‌های بادی نمونه اولیه این سلاح محسوب شده و از فنر قوی با قابلیت ارتجاعی بالا، یک پیستون و گیره ماشه بهره می‌برد. با کشیدن اهرم یا پایین بردن لوله سلاح، فنر جمع شده و پیستون به ماشه قفل می‌شود. سپس با چکاندن ماشه پیستون به سرعت به سمت جلو حرکت کرده و ایجاد فشاری در حدود ۳۰ تا ۵۰ بار می‌کند، که موجب فشار هوا بر گلوله و حرکت آن در طول لوله می‌شود.

💡 با برخورد شدید تیغه‌ی تیز اسلحه به زمین، قطرات خون از زخم‌های عمیق بر روی خاک خشک و تشنه‌ی صحرا شروع به چکاندن کردند.

💡 او پس از درگیری فیزیکی شدید با حریف خود، با زخم‌های باز در دست، بر روی پیراهن سفیدش شروع به خون چکاندن کرد.

💡 مشاهده‌ی خون چکاندن از زخم‌های سربازان در میدان جنگ، تصویری بسیار تکان‌دهنده و دردناک برای تمامی خبرنگاران حاضر در محل بود.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران