لغت نامه دهخدا
حجر مشوی. [ ح َ ج َ رِ م َوی ی ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) حجاره مشویة. آهک زنده. کلس. جیر. نورة. ابن البیطار گوید: حجارة مشویة، هو الجیر، غیر المطفاءو هو الکلس -انتهی. و صاحب اختیارات بدیعی گوید کلس است. رجوع به کلس شود.
حجر مشوی. [ ح َ ج َ رِ م َوی ی ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) حجاره مشویة. آهک زنده. کلس. جیر. نورة. ابن البیطار گوید: حجارة مشویة، هو الجیر، غیر المطفاءو هو الکلس -انتهی. و صاحب اختیارات بدیعی گوید کلس است. رجوع به کلس شود.
آهک زنده
💡 قدم چون در نهی این بار در راه مشوی این بار از بود خود آگاه
💡 به یکباره مشوی از کار ما دست که تا جان و جهان در پات بازیم
💡 قربان سرت شوم کنون اشک مریز از نرگس مست سرمه ناز مشوی
💡 خون دل از دامن، ای دیده، مشوی یادگارست این ازان مجنون من
💡 حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری
💡 اگر سر تو به گل دربود مشوی بیا وگر به خار رسد پا به کندنش منشین