جامه ٔ خورشید

لغت نامه دهخدا

جامه خورشید. [ م َ / م ِ ی ِ خوَرْ / خُرْ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) لباس شمس. جامه آفتاب. کنایه از زمین است. ( برهان ) ( شرفنامه منیری ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || برگ درختان. ( برهان ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || ابر. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ):
ابر بباغ آمده بازی کنان
جامه خورشید نمازی کنان.نظامی ( از آنندراج ). || غبار و آنچه روی آفتاب را بپوشاند. ( برهان ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || مردمک دیده را هم گفته اند.( برهان ) ( آنندراج ). || کنایه از ضوء آفتاب. ( آنندراج ). || و به اصطلاح سالکان عبارت از بدن آدمی باشد چه جسم لباس جان است و خورشید در عرف ایشان روح حیوانی است. ( برهان ):
آسمان در هر لباسم دید چون شخص زمان
جامه خورشید آمد راست بر بالای من.ثنائی.مؤلف آنندراج گوید: در این شعر جامه خورشید محمول بر حقیقت است.

فرهنگ فارسی

جامه آفتاب

جمله سازی با جامه ٔ خورشید

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 زینسان که او بصدر خود آمد کجا بود خورشید را ببرج حمل رتبت و محل

💡 آسمان گو بر هم شعله ی خورشید مدار که مرا همرهی آن مه شبگرد بسست

💡 گر دست او بچشمۀ خورشید در شود چیزی ز تیرگّی شبش در میان کند

💡 از پرتو رخسار تو دودی قبس طور از نور تو خورشید و قمر مقتبسانند

💡 ماه روی تو مدد گر نکند هر روزش روی خورشید سیه چون شب دیجور شود