لغت نامه دهخدا
برهنه نمودن. [ ب ِ رَ ن َ / ن ِ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) برهنه کردن. لَف ْء. لفاء. ( از منتهی الارب ).
برهنه نمودن. [ ب ِ رَ ن َ / ن ِ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) برهنه کردن. لَف ْء. لفاء. ( از منتهی الارب ).
برهنه کردن لفائ.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در رزمگه برهنه چو شمشیر می رویم در دست دشمن است سلاح نبرد ما
💡 ز رشک هر مژه در چشم من شود خاری به کوی دوست چو بینم برهنه پایی را
💡 (در صورتى كه ) همانا تو در آنجا (بهشت )، نه گرسنه مى شوى و نه برهنه مى مانى.
💡 از مال فلک برهنه چون شیرم کرد وز ناله زمانه زار چون زیرم کرد
💡 دل و دین شکسته آنگه هوسم ز نام جویی سر و پا برهنه آنگه سخنم ز مرزبانی
💡 5- تو سير نباشى و او گرسنه، تو سيراب نباشى و او تشنه و تو پوشيده نباشى واو برهنه.