بخویش امدن

لغت نامه دهخدا

( بخویش آمدن ) بخویش آمدن. [ ب ِ خوی / خیش م َ دَ ] ( مص مرکب )/ بخویشتن آمدن. بخود آمدن. بهوش آمدن:
جز یاربش از دهن نیامد
یک لحظه بخویشتن نیامد.نظامی.چون بخویش آمد ز غرقاب فنا
خوش زبان بگشود در مدح وثنا.مولوی.

جمله سازی با بخویش امدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به عکس آنچه همی داشتم ز بخت یقین خلاف آنچه همی بر دمی بخویش گمان

💡 تا نبینم آن جمال پر فروغ کان بخویش آید دریغم بی دروغ

💡 بسوی او نگرم کان ناز می‌بینم و گر بخویش سرا پا بناز می‌بینم

💡 نه تنها حملش از خلقان بخویش است بکل ماسوی او حلم کیش است

💡 مگیر انس چو وحشی بخویش و بیگانه بهیچکس مگشا چشم آشنایی را

💡 شوم گفت بپسیچم این کار تفت بخویشان بگویم که ما را چه رفت

قیز یعنی چه؟
قیز یعنی چه؟
بیاتریس یعنی چه؟
بیاتریس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز