لغت نامه دهخدا
بتاراج دادن. [ ب ِ دَ ] ( مص مرکب ) واداشتن که تاراج کنند. به غارت دادن. به یغما دادن. بباد دادن:
به یک هفته نقدش بتاراج داد
به درویش و مسکین و محتاج داد.سعدی.و رجوع به تاراج شود.
بتاراج دادن. [ ب ِ دَ ] ( مص مرکب ) واداشتن که تاراج کنند. به غارت دادن. به یغما دادن. بباد دادن:
به یک هفته نقدش بتاراج داد
به درویش و مسکین و محتاج داد.سعدی.و رجوع به تاراج شود.
وا داشتن که تاراج کنند
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 وگرنه گله بتاراج گرگ خواهد رفت که دزد خانه خدا شد چو پاسبان آسود
💡 نکته دانان ره من یکتنه دانند که بست زان بتاراج دل اندیشه ز خالش دارند
💡 داد بتاراج باد، تازه گلی بس لطیف کرد نهان زیر خاک، دانه دری بس ثمین
💡 شادم که رفت در عشق سرمایهام بتاراج سودای عاشقان را سودیست هر زیانی
💡 دل غمگین مرا گرچه بتاراج ببرد شادمانم که وطن در دل غمگین دارد