لغت نامه دهخدا
بامبول بازی. ( حامص مرکب ) ( در تداول عامه ) عمل بامبول باز. کار بامبول باز. جانغولک ( جنغولک ) بازی. ( یادداشت مؤلف ). حقه بازی. دوز و کلک زدن. و رجوع به بامبول شود.
بامبول بازی. ( حامص مرکب ) ( در تداول عامه ) عمل بامبول باز. کار بامبول باز. جانغولک ( جنغولک ) بازی. ( یادداشت مؤلف ). حقه بازی. دوز و کلک زدن. و رجوع به بامبول شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سرت راه گریبان وانکرد از بیتمیزیها وگرنه بر تامل سنگ هم دارد در بازی
💡 یکی بارهای تیزرو بر نشست به هامون خرامید بازی به دست
💡 عید اگر بازی کند چوگان و گوها بشکند باز بتراشم من سرباز از سر گوی دوست
💡 به نظر بازی من گرنه گمان برده چرا کار چشمش همه دزدیده نگاهست امشب
💡 کاروان رفت و کارسازی نیست غم خورم، غم، که کار بازی نیست