لغت نامه دهخدا
ابن قسطنطین. [ اِ ن ُ ؟ ] ( اِخ ) عیسی، مکنی به ابوموسی. یکی از افاضل اطبا. او راست: کتاب البواسیر و عللها و علاجاتها. ( ابن الندیم ).
ابن قسطنطین. [ اِ ن ُ ؟ ] ( اِخ ) عیسی، مکنی به ابوموسی. یکی از افاضل اطبا. او راست: کتاب البواسیر و عللها و علاجاتها. ( ابن الندیم ).
یکی از افاضل اطبا اوراست کتاب البواسیر و عللها و علاجاتها
💡 کشند پیش تو چیبال و قیصر رومی بتان زرین از سومنات و قسطنطین
💡 بساط مملکتش را اگر بپیمایند سری بهکاشغرست و سری به قسطنطین
💡 عجب زبارهٔ شبرنگ او که گر خواهد به نیمشب ز فلسطین رود به قسطنطین
💡 تا شود مولای تو آید بدین جد تو فیض آمد پیش تخت تو ز قسطنطین خبر
💡 کشی جنیبت سلطان به مرز قسطنطین بری کتیبت دارا به ملک کالنجر
💡 چو باز صدر جهان گشت یار دولت و تیغ ز سومنات بگیرند تا به قسطنطین