کمز

لغت نامه دهخدا

کمز. [ ک َ ] ( ع مص ) به دست گرد کردن چیزی را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ): کمز الشی کمزاً؛ آن رابا دو دست خویش جمع کرد تا مستدیر شد و این ممکن نیست مگر در چیزی به آب آغشته مانند خمیر و جز آن. ( از اقرب الموارد ).
کمز. [ ک ُ م َ ] ( ع اِ ) ج ِ کُمزَة. ( منتهی الارب )( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ). رجوع به کمزه شود.

جمله سازی با کمز

💡 این روستا به لحاظ استحکام طبیعی بروی یک تخته سنگ رسوبی قرار گرفته که همین مزیت خود نوعی فنداسیون طبیعی در برابر زلزله عمل میکنه شاید دلیل سرپا موندن کمز باقدمت هزار ساله همین ویژکی باشد

نقض یعنی چه؟
نقض یعنی چه؟
تشویق یعنی چه؟
تشویق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز