وح

لغت نامه دهخدا

وح. [ وَح ح ] ( ع اِ ) میخ. ( منتهی الارب ). میخ و وتد. ( ناظم الاطباء ).
وح.[ وَح ح ] ( اِخ ) مردی درویش: هو افقر من وح او من الوتد. ( منتهی الارب ). نام مردی فقیر. ( ناظم الاطباء ).
وح. [ وَح ح ] ( ع اِ صوت ) زجری است گاو را. ( منتهی الارب ) مبنی بر سکون کلمه ای است که با آن گاو را میرانند. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

زجری است گاو را. مبنی بر سکون کلمه ایست که با آن گاو را میرانند.

جمله سازی با وح

💡 صدق و اخلاص است رهبر در طریق وحی حق دان گفته های آن فریق

💡 بر زبان تیغ او در شان ملک وحی نصرت ز آسمان آمد به رزم

💡 باز وحی آمد که در آبش فکن روی در اومید دار و مو مکن

💡 چه گفت آن خداوندِ تنزیل وحی خداوند امر و خداوندِ نهی

💡 عرش الهام بود فکرتش از حد رموز مهبط وحی بود خاطرش از کشف لغات