لغت نامه دهخدا
ناندار. ( نف مرکب ) دارنده نان. متمول. که اسباب معیشتش ساخته و فراهم است.که موجبات معاشش مهیاست. که تنگ روزی و تهیدست و محتاج نیست. || ( اِ مرکب ) ( از: نان + دار، درخت ) به معنی شجرةالخبز. رجوع به نان ( درخت... ) شود.
ناندار. ( نف مرکب ) دارنده نان. متمول. که اسباب معیشتش ساخته و فراهم است.که موجبات معاشش مهیاست. که تنگ روزی و تهیدست و محتاج نیست. || ( اِ مرکب ) ( از: نان + دار، درخت ) به معنی شجرةالخبز. رجوع به نان ( درخت... ) شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در سال ۱۲۸۶ قمری (۱۲۴۸ خورشیدی)، که عنوانش آبدارباشی خاصه بود، ملقب بلقب امینالسلطان و در سال ۱۲۸۸ ق. (۱۲۵۰ خورشیدی) بسمت صاحبجمعی منصوب شد. در سال ۱۲۹۴ ه.ق. (۱۲۵۶ خورشیدی) عضو دارالشورای کبرای دولتی گردید، و لقب و عنوان جنابی هم باو داده شد. و این ادارات و وزارتخانهها بتدریج زیر نظر او قرار گرفت: صندوق خانه – شترخانه – انبار غله مرکزی ـ ضرابخانه ـ ساختمانها – باغات – قنوات – وزارت گمرک و خزانه و بهطور کلی هر وزارت و اداره ناندار و پرسودی که بود رسماً در اداره خود داشت و کمتر کاری، در دستگاه دولت، میگذشت که نظر او در آن مداخله نداشته باشد.