لغت نامه دهخدا
میرسامان. ( اِ مرکب ) ( اصطلاح دیوانی ) رئیس دیوان. ( ناظم الاطباء ). همان است که در هندوستان خان سامان گویند. ( آنندراج ):
گرچه خط راه تبسم به لبش تنگ گرفت
میرسامان نگه عشوه طراز است هنوز.آفرین لاهوری.
میرسامان. ( اِ مرکب ) ( اصطلاح دیوانی ) رئیس دیوان. ( ناظم الاطباء ). همان است که در هندوستان خان سامان گویند. ( آنندراج ):
گرچه خط راه تبسم به لبش تنگ گرفت
میرسامان نگه عشوه طراز است هنوز.آفرین لاهوری.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 توکل می دهد سامان کار من به آسانی ندارد هیچ رهرو میرسامانی که من دارم