لغت نامه دهخدا
منسلب. [ م ُ س َ ل ِ ] ( ع ص ) غارتگر. ( آنندراج ). || نیک شتاب رونده. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). رجوع به انسلاب شود.
منسلب. [ م ُ س َ ل ِ ] ( ع ص ) غارتگر. ( آنندراج ). || نیک شتاب رونده. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). رجوع به انسلاب شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ابن اسحاق نقل مى كند كه شيبه بن عثمان بن ابى طلحه كه از دودمان عبد الدار بودهنقل كرده كه با خود گفتم: امروز مى توانم داغ دلم را بگيرم و انتقام خون پدرم را كه دراحد كشته شد بستانم و محمد را به قتل برسانم، خود را آماده كردم، و همه جابدنبال او بودم تا در فرصتى مناسب او را بهقتل برسانم، ليكن چيزى پيش آمد و روى دلم را پوشاند، و ياراى اين كار بكلى از منسلب شد، من فهميدم كه اين از جانب خدا است و ديگر به او دست نمى يابم.