مقمح
لغت نامه دهخدا
مقمح. [ م ُ م ِ ] ( ع ص ) آن که چون سر را بلند کند چشمها را بخواباند. ( از اقرب الموارد ).
مقمح. [ م ُ م َ ] ( ع اِ ) دلیل. ( از اقرب الموارد ). || ( ص ) که سر او بالا نگهداشته شود: فهم مقمحون؛ ایشان سر در هوا کنندگانند. ( تفسیر ابوالفتوح ج 8 ص 261 ).
فرهنگ فارسی
دلیل. یا که سر او بالا نگهدا شته شود: فهم مقمحون ایشان سر در هوا کنندگانند.
جمله سازی با مقمح
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 انا رسل ربك لن يصلوا اليك طه حم لا يبصرون، و جعلنا فى اعناقهم اغلاقا فهى الىالاذقان فهم مقمحون، و جعلنا من بين ايديهم سدا، و من خلفهم سدا فاغشينا هم فهملايبصرون.
💡 در تفسير قمى در ذيل جمله (فهم مقمحون ) فرموده: يعنى سرهايشان را بالا دارند.