معمل
مترادفها
کارخانه، آزمایشگاه
لغت نامه دهخدا
معمل. [ م َ م َ ] ( ع اِ ) موضع عمل. ج، معامل. ( از اقرب الموارد ) ( از المنجد ).کارخانه. ج، معامل. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
معمل. [ م ُ م َ ] ( ع ص ) طریق معمل؛ راه پاسپرده و مسلوک. ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
فرهنگ فارسی
طریق معمل راه پاسپرده و مسلوک
جمله سازی با معمل
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 سیکها و و هندو در قندهار غزنین خوست آرگون کابل و جلالآباد در شهرها قرا و قصبات مقیم بوده، وبه دکانداری و بعضی به نویسندگی در دوایر دولتی و مأموریتهای اطراف، دیوان شهرها وبرخی به تجارت و صرافی، زمینداری و دلالی معملات تجارتی زرگری و تحصیل لوازم معاشیه و امرار حیات میکنند و برخلاف سایر اهل هنود، هندو و سیک افغانی در معاملات داد و ستد... راست کار ودر اخلاق ملایم و متواضع ونیک رفتار و کردار اند.