لغت نامه دهخدا
حرف زجر. [ ح َ ف ِ زَ ] ( ترکیب اضافی،اِ مرکب ) حرف ردع. حرف منع. رجوع به حرف ردع شود.
حرف زجر. [ ح َ ف ِ زَ ] ( ترکیب اضافی،اِ مرکب ) حرف ردع. حرف منع. رجوع به حرف ردع شود.
حرف منع
💡 نمى ترسد در حكومت او الا از خودش، از حكومت نمى ترسد.آن روز، حكومت، حكومتعدل است، حكومت عدل ترس ندارد. از خودش انسان بايد بترسد. اما اين جا اين طورى نيستمملكت ما اين طور است كه مردم از خودشان بترسند و همه در فكر اين هستند كه چه وقتماءمور در خانه بيايد، بيگناه است اما خوب چه بكند؟ بااحتمال، با احتمال ضعيف، همان طورى كه در زمان حجاج و ابن زياد و اينها بود كه هماناحتمال اين معنا را كه شيعه على عليه السلام باشد كافى بود، همان يكاحتمال ضعيفى بدهند كه اين مثلا چطور است، اين كافى است براى اين كه او را بگيرند،او را زجر كنند، او را چه بكنند. يك كلمه نصيحت كسى مى كند و يك كلمه نصيحت يك كسىمنتشر مى كند و مى گيرند او را حالا معلومى هم نيست از كجا هست. يك كسى يك كلمه در سرمنبر حرف مى زند، يك كلمه اى كه اصلا خيلى هم برخورد ندارد، وآن يك كلمه همان و او راگرفتن و حبس كردن همان، ما موظف نيستيم كه اين جنايات رالااقل ذكرش بكنيم ؟!