لغت نامه دهخدا
دیهیم جوی. [ دَ / دِ ] ( نف مرکب ) جوینده دیهیم. طالب تخت و تاج و پادشاهی. ( ناظم الاطباء ):
سوی رخش رخشنده بنهاد روی
دوان رخش شد نزد دیهیم جوی.فردوسی.وز آنجا سوی پارس بنهاد روی
جوانبخت و بیدار و دیهیم جوی.فردوسی.
دیهیم جوی. [ دَ / دِ ] ( نف مرکب ) جوینده دیهیم. طالب تخت و تاج و پادشاهی. ( ناظم الاطباء ):
سوی رخش رخشنده بنهاد روی
دوان رخش شد نزد دیهیم جوی.فردوسی.وز آنجا سوی پارس بنهاد روی
جوانبخت و بیدار و دیهیم جوی.فردوسی.
( دیهیم جو ی ) ( صفت ) آنکه دیهیم جوید کسی که در صدد بدست آوردن تاج پادشاهی است.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بدین فر و این زیور و روی و موی تو هستی ز شاهان دیهیم جوی
💡 سوی پهلو پارس بنهاد روی جوان بود و بیدار و دیهیم جوی
💡 به اروند رود اندر آورد روی چنان چون بود مرد دیهیم جوی
💡 چنین داد پاسخ که او رابگوی که نه شهریاری نه دیهیم جوی
💡 دوان سوی درگاه بنهاد روی چنان کش بفرمود دیهیم جوی
💡 جهانی سوی او نهادند روی که او بود سالار دیهیم جوی