لغت نامه دهخدا
جاه جوی.( نف مرکب ) جاه جوینده. مقام طلب. جاه طلب:
بر زمین زن صحبت این زاهدان جاه جوی
مشتری صورت ولی مریخ سیرت در نهان.خاقانی.نه از جاه جویان توان یافت جاهی
نه از صاع خواهان توان یافت صاعی.خاقانی.رجوع به جاه جو شود.
جاه جوی.( نف مرکب ) جاه جوینده. مقام طلب. جاه طلب:
بر زمین زن صحبت این زاهدان جاه جوی
مشتری صورت ولی مریخ سیرت در نهان.خاقانی.نه از جاه جویان توان یافت جاهی
نه از صاع خواهان توان یافت صاعی.خاقانی.رجوع به جاه جو شود.
مقام طلب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از زبان جاه جویان تا نداری طمع بر وز دو دست نخل بندان تا نداری چشم بار
💡 ازین جاه جویان دعوی پرست بغیر از حکایت چه دیدی؟ بگوی
💡 نه تنها ما که مادر با پدر هم نباید جاه جویی اینقدر هم
💡 نه از جاه جویان توان یافت جاهی نه از صاع خواهان توان یافت صاعی