بیهوده گو

لغت نامه دهخدا

بیهوده گو. [ دَ / دِ ] ( نف مرکب ) بیهوده گوی. کسی که سخنش معنی ندارد. ( ناظم الاطباء ). لغوگوی. نافرجام گوی. یافه گوی. یاوه درای. و رجوع به بیهوده گوی و بیهده گو شود.

فرهنگ عمید

کسی که سخنان بی معنی و بی فایده بگوید، یاوه گو.

جمله سازی با بیهوده گو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 یکدم از او چون دم بیهوده گوی از خم چوگان نشد آسوده گوی

💡 زاهد بیهوده گو را مانع از هذیان مشو گوش کن تا بر سر دستان روم و ری شود

💡 به رغم دشمن بیهوده گوی رخ بنمای که آفتاب نخواهد دو دیده ی خفّاش

💡 محتسب گوید مرو بی ره‌ نزاری گردِ شهر احمق بیهوده گوی این‌جا غلط کرده‌ست پی

💡 لوح مزار دشمن بیهوده گو شود! این سایه ای که از سر ما برگرفته ای

💡 چیست دامن گیرت ای بیهوده گوی جز گرانی کژ نشین و راست گوی

رگبار یعنی چه؟
رگبار یعنی چه؟
روز جاری یعنی چه؟
روز جاری یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز